خواب خدا

یک سال گذشت از شروع تغییرات... باورکردنیه؟!

فکر میکردم استثنأ هستم، فکر میکردم همیشه فقط همینم؛ فکر میکردم دنیا در چشمان من خلاصه شده(یاد حسین پناهی عزیز بخیر)...

حالا سفیدی و سیاهی چشمانم در برق نگاه عزیزی به خودم باز می گردد... شاید به نوعی دیگر، باز هم این بار منم، همان که همیشه بودم، در آینه جشمان تو!

پ.ن.: یاد همه روزهای گذشته یخیر...فردا اما شکل دیگری ست!

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات () |


دلم براشون خیلی‌ تنگ شده... مخصوصا وقتی توی اون ظرفشون دنبال هم میذاشتن!

دلم نمی‌خواست جناب م.(همسر عزیز) ماهیها رو بندازه توی رودخونه... اما خوب دیگه:

نخود نخود، هر که رود خانه خود

پ.ن.: این سریال how I mate your mother  بد چیزیه!

نوشته شده در جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات () |


بعله دیگه، 91 هم با سلام و صلوات اومد. گرچه به نظر میاد عمو نوروز با ننه سرما جاش رو عوض کرده!

خلاصه اینکه سر سال نو سرمایی خوردم که به امید خدا تا 13بدر طول میکشه! و کل تعطیلات در حال سرفه، عطسه، دل درد، سردرد، و  قس علی هذه سپری شد و آن چنان که می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست!

و در آخر هم امیدوارم سال خوشی را شروع کنید و سلامت و سربلند باشید!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات () |


و می بینم در 40 سال آینده که رونق بازار را مالکان خانه های سالمندان دارند و چه بسا که این دانشگاهها را به سرای سالمندان مبدل نموده و ما، ارتش بیست میلیونی را نگاه میدارند... و آن وقت است که پوشک بزرگسالان و داروی ضدیبوست به اندازه مدارک دانشگاهی، حیاتی خواهند بود!

پ.ن: تعداد شرکت کنندگان امتحان کارشناسی ارشد با کنکور سراسری برابر شد!

نوشته شده در شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات () |


کاش میشد آژیر ماشین ها رو روی سایلنت گذاشت!

کاش میشد بوق ماشین ها رو با ترمز و سرعت ماشین متناسب کرد تا ملت توی ترافیک، دستشون رو روی بوق نذارن... والله!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات () |


همین جا میخوام ازش تشکر کنم که اینقدر به دل خواسته های کودکانه، نق نق های راه دور و بی حوصلگی ها و کلافگی هام راه میاد و نازکشی میکنه و ما را با سرسره به حال خوبمان میفرستد.

از 1000 کیلومتر اون ورتر، از همسریمان تشکر میکنم... باشد که جبران توانم نمودن!

پ.ن: واقعاً سخته ها...!

پ.ن2: محتاج دعایتان هستم، فراموشم نکنید!

نوشته شده در جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات () |


اسفند همیشه بوی خوب و روزهای خوب آخر سال رو یادم میندازه. مثل سالهای مدرسه که انگار هر روزش کش میومد تا دیرتر به عید برسیم...

الان هم روزها داره کش میاد تا من دیرتر امتحان بدم و دیرتر برگردم شیراز و دیرتر...

ولی خب، همینش دلنشینه، مگه نه؟

در ضمن میخوام همین جا از بازیگر فیلم آرتیست تشکر کنم که یادمون انداخت برای رسوندن منظور، حرف زدن تنها راه ممکن نیست. شاید سکوت هم چاره ساز باشه.

همین طور از بازیگر فیلم آلبرت نابز هم تشکر میکنم که نشون داد یه زن میتونه چقدر مرد باشه و مردانه زندگی کنه...

پ.ن.: میخوام بگم پل چوبی با وجود کهکشان ستاره هایی که داشت، دلچسب نبود و توی سینما فکر میکردم این داستان میتونست چقدر منسجم تر باشه و روایت بهتری داشته باشه.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات () |


یه لحظه فکر کن به این کلیپ ها. درصدی گمان نمی برم بشه دو نفر رو که از هم جدا شدند، توی یه کلیپ نیگه داشت. یعنی فکر کن!

پ.ن.: ما به آرزوی پست اردیبهشت ماه خود رسیدیم! باشد که همه به آرزوهای خوبشون برسند!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات () |




آمار سایت