خواب خدا
دنبال یک فایل توی هاردم می گشتم که رسیدم به فایل عکس ها. باورم نمیشه تغییرات این چند سال، تقریباً از 4 سال پیش تا حالا، حتی تغییرات این چند ماه... تازه باورم شد که عمر بسی زود می گذرد! ضمناً دعا بفرمایید تا زودتر دفاع کنم از این پایان نامه بی دفاع بدبخت! و ما خسته و دلگزا از این تبعید خودخواسته، نگرانی هایمان را در پس مشغله های فکری و دغدغه های نسبتاً بی اهمیت پنهان کرده و دور باطل فکرهای همیشگی را شروع کرده ایم. باشد که رستگار شویم در این چرخ چرخ ها! هر سال که به کریسمس می رسیم، یادم میافته وقتی به آخر سال نمونده. یا به قول قدیمی ترها: سر بغل دستیت رو که تراشیدن، سر خودت رو آب بزن! یا اینکه سال داره میره که بره و برنگرده! و من بعضی سالها خوشحال از تمام شدنشان و بعضی سالها روزشماری که تمام نشوند! همیشه جنب و جوشی که دم سال نوی میلادی پیش میاد، من رو یاد اون معلم پیر مسیحی میندازه که بهمون فیزیک درس میداد و این روزها خونشون پر بود از بوها و صداهای خوب، بوی غذاها، بوی درخت کاج، صدای زنگ در که هر از 15 دقیقه یک بار بلند می شد... پ.ن: امیدوارم این روزها حال بیحالم رو بهتر کنه! مدتها بود که اعتماد و اعتباری برای کسی قائل نبودم. شاید مثل هرکسی، از بقیه توی زندگی دورویی دیده بودم و همین باعث بی اعتمادی من شده بود. مدتی سعی داشتم دوباره نیمه پر لیوان اطرافیان رو ببینم، اما باز هم روال قصه مثل قبل بود. دلم از همه گرفته، خیال خواب ندارد، چه رویای عجیبی! پ.ن.: استثناء ندارد، مطمئناً. به نظرم وقتی آدم از دور و برش خسته میشه، یا حتی از خودش، باید بره یه سفر.نه حتماً یه چمدون و یه راه دور، شاید یه پیاده گردی توی یه جای شهر که هیچ وقت گذارش نیافتاده... یا شاید هم نشستن روی یه تپه و خیره شدن به خیابون ها و آدمهای اون پایین. این جور تنهایی ها واسه فکر کردنه، واسه تعمق و تدبر. واسه اینکه شب راحت بخوابی به جای اینکه هی ببینی با خودت و بقیه چندچندی. واسه اینکه نخوان یه حرفی رو پنج شش بار تکرار کنن چون توی اون عوالم داری سیر می کنی. پ.ن: این روزا، به شدت سفر و سکوت لازمم! توی خوابم داشتم توی اقیانوس شنا میکردم، ولی مثل سرندی پیتی، یعنی زیر آب بودم و نفس نمیخواستم! نکنه دارم آبشُش در میارم!؟! مثلاً پُست بعدی رو از وسط قزل آلاها مینویسم! پ.ن.: اینجا هوا آفتابیه رفیق، نمیذارم ابری بشه. اولاً: خیلی وقتا که دارم راه میرم، یا توی تاکسی نشستم، یه چیزی می بینم که به خودم میگم: مهشید، یادت باشه تو این پُست ازش بنویسی. اما همین که میام پای لپ تاپ، همش دود میشه و میره هوا! در ثانی: این روزها، دلم برای غار تنهاییم خیلی تنگ شده، یاد پارسال می افتم که این روزها رو چه طور دونه دونه میشمردم و هی می پرسیدم یعنی سال دیگه کجام؟ آخرش: الان احساس خرسی رو دارم که به حریم نشانه گذاری شده اش نفوذ شده! پ.ن: کاش برم تو غار و خواب زمستونی رو شروع کنم و بیخیالی... والا!







