خواب خدا

دنیای جالبیه. وقتی فکر می کنی همه چیز برقرار و برجاست، یه فوت محکم به گل قاصدک می وزه و تو می فهمی زندگی یعنی نو شدن و تغییرات هر روزه.

استاد راهنمای پایان نامه ام بعد از 2 سال کار، از دانشگاه انصراف داد و من موندم و کلی غصه نخورده! از اون جایی هم که شرایط تهران رفتن رو ندارم، با تلفن به این ور و اون ور، بعد از دو هفته، بالاخره یه استاد جدید یافتم. صد البته که پروسه سختی بود... سخت ها!

حالا دوباره دارم پایان نامه رو از اول می نویسم. سخته، ولی تجربه خوبی برای کار علمیه.

خلاصه تا فکر می کنم این «پایانِ نامه» ست، دوباره میشه «اولِ نامه»!

پ.ن.: این فسقلی هم برای خودش چرخ میزنه و کیف میکنه، بی خبر از دنیای بیرون...

پ.ن.2: تولدم مبارک! امسال تمام تبریک ها رو توی اینستاگرام گرفتم، و البته چهار پنج تا دوست نازنین که هر سال زنگ میزنن و صداشون رو میشنوم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢ تیر ۱۳٩٥ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات () |


فسقلی من

این چند روز خوب من رو از کار و زندگی انداختی. 4 ساعت و نیم پیش دکتر بودم و تو یه چرخ کوچولو نزدی که روی ماهت رو ببینم. خواب بودی و هر از گاهی مشت کوچیکت رو بلند می کردی و تکون می دادی. فکر کنم به من می خندیدی که چطوری معطل قل خوردنت هستم.قلب

فکر می کنم باهم دوست باشیم بهتره تا اینکه یه مامان غرغرو باشم. می دونی، اصلاً الان توقع حضورت رو نداشتم. خیلی دوستت دارم، ولی فکر می کنم خودت هم شرایطم رو می فهمی. همینه که از بقیه جدات میکنه. فکر میکنم این سردرگمی و عصبانیت و گوشه گیری این روزهام بخاطر همین حضور بی مقدمه ت هست. ولی مطمئن باش هیچ وقت تو رو نه مقصر می دونم و نه بابتش منتی دارم. ولی بدون که واقعاً برام سخته...

 

پ.ن.: امیدوارم حل بشه، همه چیز... غیرممکنه، ولی امیدوارم.

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات () |


دارم به جایی از فروشگاهها سر می زنم که قبلا هیچ جذابیتی برام نداشت، بخش لباس یچگانه!

اینکه چقدر لباسها و وسایل پیشرفته شده جای بسی خوشحالیه، البته بیشتر برای مادر و پدرا! وگرنه واسه این فندق که فرقی نداره مارک لباسش چی باشه.

یه چیز دیگه اینکه دلم برای هر دو دسته لباسا (دخترونه و پسرونه) ضعف میره. هم این دامنای بامزه و عروسکی نازن و هم اون کتهای مردونه کوچولو!

کاش میشد هرودو رو تنش کنم، یا هر رنگی که خواست. از همین نوزادی مجبوره بر اساس جنسیت رنگ انتخاب کنه و همین خوب نیست. مثلاً شاید پسرم بخواد صورتی بپوشه و شاد باشه. با دخترم بخواد با رنگ سورمه ای دلبری کنه. خب این تفکیک رنگی دست و پاش رو می بنده دیگه!!!

پ.ن.: ولی واقعاً خوشگل هستن این لباسا!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات () |


مادرانگی حس عجیبیه. اینکه یه جوونه در تو رشد می کنه و بزرگ میشه، هم زیباست و هم ترسناک. بخصوص وقتی که انتظارش رو نداری، یا برنامه ریزی ش نکردی ...

این فندقی که داره برای خودش قل می خوره و بزرگ میشه، نمی دونه چی منتظرشه. از این بیرون هیچ خبری نداره.شاید یه روزی بخاطر تولدش ازم شاکی بشه...

منم نمیدونم چی داره میگذره، فقط می فهمم حس مادر بودن هنوز در من بوجود نیومده. یعنی فکر اینکه وابستگی یه نفر به من اینقدر زیاد باشه، برام سخته... کاش سیستم خلقت ادمها یه کم بیشتر خودکفا بود!

امیدوارم از این سردرگمی بیام بیرون... امیدوارم!

پ.ن: آی عشق... آی عشق... چهره سرخت پیدا نیست!

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات () |


میخوام دوباره اینجا بنویسم.

میخوام از زندگی و روزهایی که دارم بنویسم.

این 4 سالی که بدون نوشتن گذشت، سخت بود و عجیب و بی انتها.

میخوام برگردم به مهشیدی که بودم.

با همون نوشته های بی سر و ته!

 

پ.ن: سلام!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات () |


بعد از کلی وقت، دوباره اومدم گرد و خاکی بتکونم...

یاد این وبلاگ که می افتم، عذاب وجدان پیدا می کنم!

مثل یه دوست قدیمی میمونه که هر از گاهی بهش زنگ میزنم و احوالی میپرسم

یا مثل یادگاری هایی که بعد از چند وقت، تلخ میشن و عذاب آور!

ولی بازم دلم نمیاد(بخونبد نمیخواد!) سری نزنم و نظرات گاه و بیگاه دوستان رو نخونم

امیدوارم بعد از این بیشتر بنویسم که این طفلی یه موقع به گردنم حقی نداشته باشه!

پ.ن.: خنده دارترین کلاسای عمرم رو میگذرونم!

نوشته شده در شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات () |


نقطه ضعف ما دهه شصتی ها همین حس نوستال و وابستگی هامون هست...

پ.ن:کلاه قرمزی اونی نبود که فکر میکردم... بعضی جاها خوب بود و بعضی جاها...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات () |


بعله... خاصیت این فضای مجازی همینه که از دل برود، وقتی از پیج اصلی تو برفت!

بعد پشیمونی که چرا ننوشتی و ثبت نکردی این روزهای گذران عمرت رو... شاید واسه همینه که گاهی وقتا خصوصی مینویسی که فقط نگهشون داری.

گزارش عملکرد من از تیر تا حالا:

5 تیر دفاع از پایان نامه

9 تیر کنکور آبجی کوچک

11 تیر جهازبرون

23 تیر مراسم عروسی(که اتفاقات افتاد در آن!)

24 تیر عمل پای این مامان بزرگ

27 تیر عمل چشم اون یکی مامان بزرگ

5 مرداد نتیجه کنکور آبجی کوچک

6 مرداد عمل مامانم

14 مرداد اعلام قبولی در آزمون دکتری و رفتن به مرحله مصاحبه خودم!

30 مرداد سفر به تهران

4 شهریور آزمون مصاحبه و برگشت به شیراز

12 شهریور یادآوری خونه تکونی این وبلاگ!

پ.ن: دیگه نپرسین کجا بودما... لبخند

پ.ن2: می تراود مهتاب با صدای سالار عقیلی بسیار خاطره انگیز است. گوشش کنید، لااقل برای یک بار!

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات () |




آمار سایت